چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391
شعر شبانه
مرغی که پر زد رفت، مرغ آشنایی ست چیزی که می خواند ، کلاغی بی ترانه
ابری که می غرّد، نمی بارد، غبارست ماهی که می تابد، چراغی بی زبانه
بی ریشگی بیداد باغ عاشقی هاست برگی که بالیده ست، زردی بی جوانه
حرفی که میخوانیم، افسون عتیق ست آه ای تمام شعر های جاودانه
این دستها بر شانه ام آوار برف است آه ای جماعت دست گرمی هست یا نه ؟
از روزهای سرد این سامان ملولم باید پناهم داد ای شعر شبانه
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391
بوی شالی
یک شب به صفای خویش مهمانم کرد هر زمزمه اش ز بوی شالی پر بود
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391
بی انصاف
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391
پیک مشتاقان ـ 10
حال و هوای دوستان شبیه زائرین مدینه النبی بود که معمولا از شدت اشتیاق، یا بی قرارند و یا در خود فرو رفته و به جاده خیره اند.شهر شوش، مدینه اهل قافله بود و حضرت دانیال دلبر قافله.گاه که سکوت همسفران، فضای مینی بوس را سنگین می کرد، می شد به حالشان پی ببری که دارند زیارتنامه ی باغ نبوت را بی صدا زمزمه می کنند.فاصله دهلران تا شوش صد و هفتاد کیلومتر بود.ولی زمانش برایم بیش از اندازه طول کشید.سر راه مناطق عملیاتی دیگری مانند موسیان و عین خوش هم بودند، اما قرار بازدید از آنجاها را نداشتیم.بی شک در بین همراهان، آقای نجار بیش از همه مایل بود که این دو منطقه و جایی مثل " سبز آب " در آن نزدیکی را ببیند و خاطراتش را زنده کند.استاندار در زمان جنگ به همراه یکی از دوستان مشترکمان، بیش از یک سال در این منطقه جنگیده بود و همان دوست مشترک، خاطره این حضور طولانی را، سی سال پیش برایم تعریف کرده بود.خاطراتی که هنوز در خاطرم مانده است.شاید اگر با فرماندار شوش وعده نداشتیم، آقای نجار سر قافله را به طرف عین خوش و موسیان کج می کرد.چیزی به ساعت ۲ نمانده بود که به شوش رسیدیم.جناب فرماندار به اتفاق چند نفر از مسئولین شهر، جلوی یکی از مهمان پذیرهای شوش، منتظر ما بودند.بیش از یک ساعت تأخیر ورود داشتیم و فضیلت نماز اول وقت را از دست داده بودیم.همین تأخیر مجبورمان کرد تا برای رعایت حال صاحبخانه، به قاعده " اول نماز بعد از نهار ! " عمل کنیم.جناب حریزاوی ـ فرماندار شوش ـ و همراهان، جلوی نهارخوری ایستاده بودند و غذاهای چیده شده روی میزها، به مهمانان عزیز می گفت؛ لطفا ما را هر چه زودتر میل بفرمایید تا از دهان نیفتیم! احوالپرسی های شتابان طرفین، مؤید همین قاعده مصلحت آمیز بود.غذاخوری درست کنار رودخانه پُر آب شوش قرار داشت.رودخانه و نیز هوای بهاری منطقه وسوسه ام می کرد و مانع رفتنم به داخل رستوران می شد.ولی ادب حکم می کرد تا دعوت میزبان را اجابت کنم و همراه دوستان، وارد سالن غذاخوری بشوم.وارد سال شدم ولی با وسوسه دل، از در پشتی سالن زدم بیرون و خودم را به ساحل رودخانه رساندم! آن سوی آب، قبل از هر منظره ای، بارگاه حضرت دانیال ـ سلام الله علیه و علی رسولنا ـ شکوهش را به چشمهایم هدیه کرد.همان جا دلم را به گنبد رو به آسمانش گره زدم و خداوند را برای این توفیق شکر کردم.خودم را به رود سبز رنگ زیر پایم سپرده بودم و در اطراف حظیره ی حضرت دانیال سیر می کردم که تلفن همراه جناب مهرشاد احضارم کرد.قاصد فرمان استاندار بود تا به سالن برگردم.برگشتم.میزها از غذاهای اصلی و مخلفات جانبی پُر شده بود.کنار آقای ساکی مدیر کل آموزش و پرورش نشستم و آقای نجار هم روبروی ما بود.غذای آقای ساکی با غذایی که به سفارش میزبان روی میزها چیده بودند، فرق داشت.کشک بادمجان جلوی آقای ساکی با کیفیت خانگی اش، به آدم می گفت؛ من دست پخت آشپزباشی رستوران شوش نیستم!.ردّش را که گرفتم، مشخص شد آقای نجار آن را از کردستان با خودش آورده.غذای مورد علاقه ام را که دیدم، دیگر مجبور نبودم کباب مرغ ماشینی بی نفس این روزگار را بخورم.از روی ارادتی که به جناب بادمجان سیاه جامه و مخصوصا نوع کشک زده اش داشتم، با یک تعارف آقای ساکی، تتمه اش را کشیدم جلو و شروع به خوردن کردم.البته چیز زیادی هم از آن نمانده بود.همین قدر از ارادتم به جناب بادمجان این غذای مورد علاقه سلطان مظفر الدین شاه قاجار ! بگویم که در دوره دانشجویی باعث شد تا استاد درس نظامی و خاقانی، ما را جلوی چشم آن همه دختر و پسر از کلاس اخراج کند و تا یکی از استادان نازنین، شفاعتم را نکرد، اجازه نداد به کلاس برگردم.آن هم بعد از دو ماه، که دیگر ترم هم داشت تمام می شد.حالا ماجرای اخراج ما از کلاس بماند که طولانی است و کشک بادمجان از دهان می افتد.ضمنا معلمین اخلاق گفته اند؛ حرف زدن به هنگام غذا کراهت دارد و شیاطین همراه غذا، داخل بطن آدم می شوند! چند دقیقه ای از خوردن غذا نگذشته بود که حکمت همراه شدن کشک بادمجان با آقای نجار روشن شد.سردار نورالهی به خاطر غذای اضافی روی میزها، تذکر داده بود و از آنجایی که سال هم، سال اصلاح الگوی مصرف بود، بحثی بین او و آقای نجار شروع شد و ما استفاده می کردیم.البته اضافی بودن غذا دخلی به کاروان ما نداشت و ضیافت نهار مربوط به میزبان بود.آقای نجار برای ترویج صرفه جویی در مصرف غذا و تبلیغ آداب غذاخوری می گفت: " سر سفره امکان ندارد از کناره های نان چیزی دور بریزیم و یا کسی بتواند، یک دانه برنج در بشقابم پیدا بکند.مثلا همین کشک بادمجان را قبل از حرکت آماده کرده بودیم.مقداری از آن را خوردیم و چون غیر از من کسی در منزل نبود، اضافه اش را با خودم آوردم تا ضایع نشود " به هر حال سفر برای ما از این نکته های آموزنده بسیار داشت و صرفا بازدیدی ظاهری از یادمانهای دفاع مقدس نبود.
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391
آموزگار زمانه
روز معلم بود...گفتم به یکی از همکلاسی های قدیمی، که امروز معلم بچه های ولایت ماست، زنگی بزنم، تا هم روزش را مبارک کنم و هم، احوالش را پس از مدتها بپرسم.زنگ زدم و بعد از کیف احوال، هنوز چند کلمه ای رد و بدل نکرده بودیم که شروع کرد از شیطنت اطفال و جوانهای این دوره و زمانه شکایت کردن که : " اینها امانم را سر کلاس بریده اند...حریفشان نمی شوم...اصلا جنس شان با جنس بچه های آن موقع فرق می کند...ما کجا اینها کجا! " گفتم عزیز من! تفاوت نسلها تا حدودی طبیعی ست.پیرها و میانسالها باید این مقدار توفیر نسل تازه را تحمل کنند.این دو جمله را خودم گفتم و فقط خودم شنیدم.همکلاسی قدیمی، زیر بار این حرف نمی رفت.از سابقه مشعشع رفیقم توی مدرسه با خبر بودم.گفتم دو سه تا از ماجراهای دوره محصلی اش را به رخش بکشم، تا دیگر در باره جگر گوشه های مردم این جوری قضاوت نکند.گفتم؛ مگر بازیگوشی خودت را فراموش کرده ای که مثل آتش پاره، مدرسه را به آشوب می کشیدی و کسی هم جلو دارت نبود؟ مگر یادت رفته معلم پنجم ابتدایی، هر روز چند بار جایت را توی کلاس عوض می کرد ولی تو باز آرام و قرار نداشتی؟! قورباغه های مرداب نزدیک خانه تان را فراموش کرده ای؟ بیچاره ها را توی جیب کت خودت می گذاشتی و سر صف، از زیر یقه ی پیراهن نفرات جلویی می انداختی توی بدنشان.گاهی هم که دستت از آلوچه و پرتقال و نارنج باغ مردم پُر بود، من ساده را خام می کردی و چند تا جک و جانور می دادی دستم که برای معرکه گیری ات، تا دم مدرسه برایت بیاورم.یادت رفته توی این معرکه ها چه نقشهایی به من می دادی؟ الآن اگر توی این سن و سال، یکی از آن جنایتها از من و تو سر بزند، حداقل باید شش ماه برویم عُلُفدونی آب خنک بخوریم! زمین خرابه ی چسبیده به مدرسه امیر کبیر که پُر از بوته های تمشک و کاکتوسهای تیغ دار بود و علفهای هرزش به اندازه قد ما می شد، یادت هست؟ مارمولکهای سبز رنگی که لای این بوته ها و علفهای در هم و بر هم قائم می شدند چطور، یادت هست؟ آیا فراموش کرده ای که این زبان بسته ها را با چه زحمتی می گرفتیم و می بردیم سر کلاس انگلیسی که معلمش خانم بود و از دیدن هر چه خزنده و گزنده زهره تَرک می شد؟ مارمولکها را از زیر نیمکت بچه ها رهایشان می کردیم توی کلاس تا برای خودشان بگردند و آخرش اوضاع کلاس انگلیسی را به هم بریزند؟ فقط به خاطر این که من و تو با یکی دو نفر دیگر، از این درس خوشمان نمی آمد و بدبختانه از عهده ی امتحانش هم بر نمی آمدیم؟ وسط خاطرات جنایی مشترکمان، به دوستم یادآور شدم؛ من هم یک چند وقتی توفیق معلمی داشتم و با همین نسلی که تو از دستشان گلایه داری، سر و کله می زدم و گاه سر کلاس، کلاهمان تو هم می رفت.مخصوصا چند تا بودند که درست موقع درس، با موبایلشان ور می رفتند و با سر و صدا به همدیگر پیامک می دادند.بعد که پیامکها رد و بدل می شد، می زدند زیر خنده و کلاس را روی سرشان می گذاشتند.یک بار وسط کِر کِر خنده هایشان، موبایل نفری که همیشه این رقم آشوبهای کلاسی را میدان داری می کرد، گرفتم که ببینم چه به همدیگر نوشته اند.پیامک راجع به من بود.شک ندارم اگر راجع به تو بود و با چشم خودت، متنش را می خواندی، سکته زدنت روی شاخش بود.بی انصافها برای کله ی کچل ما جوک درست کرده بودند و توی کلاس درس، آن هم جلوی چشم معلمشان، کچلی اش را با پیامک دهان به دهان می گرداندند و جلوی آن همه دختر و پسر هِر هِر می خندیدند.آن سال رویشان خیلی کار کردم ولی بی فائده بود.نصیحتشان کردم، اندرز دادم، دست به دامان تهدید شدم که از امتحان ردّتان می کنم اما نتیجه نداد.گفتم شما را به کمیته انضباطی می فرستم، اخراج می شوید، از کار و زندگی می افتید، چه می دانم؛ بدبخت می شوید، رسوای عالم می شوید، به گدایی می افتید.اما کلامم عین کوبیدن آب توی هاون بود و ذره ای روی آنها تأثیر نکرد.تا این که خداوند به حرمت معلمی، فکری به سرمان انداخت و ما را از دست این چند نفر خلاص کرد، و الحق که خلاص شدیم.از معلمهای خودم شنیده بودم که می گفتند؛ النِّجاةُ فی الصِّدق.یعنی نجات من به دست صداقت و راستی بود.باید اقرار می کردم، چاره ای نبود.به جای این که یک روز دیگران سابقه ی سیاه دانش آموزی ام را بیرون بریزند و رسوایم کنند، خودم بیایم و به آن گذشته ضد انسانی ام توی کلاسها اعتراف کنم.آنجا کلاّ با سه تا کلاس درس داشتم.یک روز هر سه تا کلاس را، به بهانه ی درس جبرانی، توی آمفی تآتر جمع کردم و با شهامتی که هرگز در خودم ندیده بودم، به اعمال ضد انسانی ام توی دوره محصلی، اعتراف کردم.قبلا از همه ابزارهای مرسوم تربیتی و آموزشی استفاده کرده بودم.نصیحت و دلالت و توپ و تشر و تهدید، تا تنبیه و انتقام و نامردی و کم کردن ناجوانمردانه نمره و انداختن از امتحان.ولی هیچ کدامشان افاقه ای نکرده بود.آن روز همه این ابزارها را زیر پا گذاشتم و گفتم؛ بروید پی کارتان! توی سالن بیشتر از صد و بیست جفت چشم، به من خیره شده بودند و به اعترافاتم گوش می دادند.دادگاه افکار عمومی را حسابی تحت تأثیر قرار داده بودم.شنیدن اعترافات یک معلم مجرم، برای بعضی از بچه ها که حرمتم را بیشتر از بقیه داشتند، خیلی سخت بود و سرشان را از خجالت، انداخته بودند پایین.چند تا از دخترهای محجوب و عاطفی، گوشه چشمشان خیس شده بود.ولی من بی اعتنا به این دلسوزیهای بی پیرایه، سرگرم اقرار بودم و هر چه را که توی این همه سال، پنهان کرده بودم، همه اش را جلوی چشم شاگردهای خودم بیرون می ریختم.ماجرای قورباغه ها و چسبیدن شان به بدن لخت بچه ها را گفتم.داستان مارمولک و جیغهای خانم معلم و تعطیلی کلاس انگلیسی و به هم ریختن اوضاع مدرسه و آمدن بازرسهای آموزش و پرورش و اخراج موقت من و تو و التزام کتبی پدرها را تعریف کردم.وسط اعتراف این دو تا جنایت هولناک، یادم آمد که یک بار توی زمستان، نفت بخاری کلاسهای مدرسه را خالی کرده بودیم و به جایش، توی جای نفتی همه شان آب ریخته بودیم.آن روز سرایدار بیچاره، هر قدر که توی سرما از این کلاس به آن کلاس رفت و برای روشن کردن بخاریها عرق ریخت، آخرش نفهمید بخاریها چه دردشان شده که روشن نمی شوند.صبح بود و دانش آموزان و معلمین از سوز سرما می لرزیدند.مدیر و ناظم از ترس این که یک وقت بچه های مدرسه امیر کبیر از دَم تا دُم مریض نشوند، کلاسهای نوبت اول را تعطیل کردند.البته آخرش سی چهل تا محصل و هفت هشت تا معلم مریض شدند و تا چند روز، توی خانه افتادند.آن روز موقع خارج شدن از مدرسه، قشنگ یادم هست، آقای ناظم که انگار دزد دیده باشد، عین پلیس به من و تو زل زده بود و زیر لب داشت غر غر می کرد.مطمئنم که پیش خودش می گفت؛ " شک ندارم فتنه امروز هم زیر سر این دو تا خرابکاره.افسوس که مدرک دستم نیست، والا ریشه ی درس خواندن شان را توی مدرسه امیر کبیر می زدم!!! " داخل سالن آمفی تآتر، تراژدی آب و بخاریهای نفتی آن سال را با تمام جزئیات و عواقبش، برای صد و بیست سی نفری که روبرویم نشسته بودند،تعریف کردم.اما آنها به جای این که به حال سرایدار بیچاره و آدمهای مریض احوال آن روز گریه کنند، دیدم از زور خنده ریسه می روند و صدای خنده هایشان از سالن هم بیرون رفته!!! خنده که تمام شد، جمله ی آخرم را این جوری به زبان آوردم؛ خانمها آقایان ! شما اصلا تقصیر کار نیستید! بلایی که شما توی این مدت به سرم آورده اید، تاوان آن عذابهایی است که من به همه معلمین و مسؤلین دوران تحصیلم داده ام! مخصوصا خانم معلم انگلیسی دوم راهنمایی ام.شماها غیر از این دو سه تا اعتراف، چیزی از سابقه سیاهم نمی دانید! که اگر می دانستید، بدتر از اینها را به سرم می آوردید! پس به قول معروف؛ چیزی که گله ندارد، عوض است. حالا هر قدر که می خواهید، رنج و عذابم بدهید! اقرار و اعترافم که تمام شد، دیدم همه ساکت شده اند و با نگاهشان به من می گویند که از شیطنتهای گذشته پشیمانند.این سکوت فقط توی سالن نبود. از آن روز به بعد، دیگر از آدمهای این سه تا کلاس، حرکت یا حرف خارج از قاعده ندیدم.جاهای دیگر هم که تدریس داشتم، از این شیوه استفاده کردم.هر جا که از جوانهای پُر انرژی و با نشاط، شور و حالی خارج از حوصله خودم می دیدم، فورا دست به دامن اعتراف می شدم و یکی دو تا از شیطنتهای مدرسه ام را، برایشان تعریف می کردم.نمی دانم دلشان به حالم می سوخت که دست از سرم بر می داشتند یا اعترافاتم، بیدارشان می کرد.به بهر حال هر کدام از این دو تا که بود فرقی نمی کرد.مهم دست کشیدن از رفتارهای خارج از چهار چوب بود که این مطلوب با اقرارهای من حاصل می شد.
دست آخر به دوست همکلاسی سالهای دور و آموزگار این روزگار گفتم؛شیوه کار سازی ست. یک بار امتحانش کن، ببین چه زود افاقه می کند.اگر پیش بچه های کلاس نمی توانی اقرار کنی، لااقل پیش خودت اقرار کن!
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391
راه ماندگار
عادت آقای معلم این بود که برای اثبات چیزهای خوب از طبیعت مثال می زد.او به طبیعت عشق می ورزید و بیشتر غصه آدمها را می خورد که چگونه می توانند از همین طبیعت، برای انتخاب روشهای درست زندگی کمک بگیرند.یک روز که داشت راجع به موضوع " مفید بودن " صحبت می کرد، رسید به اینجا که : " هنگام عبور از بیابانهای داغ و سوزان آفریقا، گاهی به شهرهای خیال انگیزی بر می خوریم.شهرهایی که در گذشته های دور و نزدیک، کنار معادن طلا ساخته شده بودند و امروز پس از بیرون کشیدن آن کانیهای با ارزش، متروک و بی مصرف افتاده اند.به عبارت دیگر؛ این شهرهای رها شده، وظیفه شان را انجام داده اند و دیگر ادامه زندگی برایشان معنا و مفهومی ندارد.هنگام عبور از جنگل هم، درختانی را می بینید که پس از انجام وظیفه، به پایان راه رسیده و روی زمین افتاده اند.آن شهرها و این درختان، هر دو به نقطه انتهایی حیات خود قدم گذاشته اند، اما متفاوت از یکدیگرند.درخت جنگل با سقوط خود بر روی زمین، راه عبور پرتو خورشید را، از لابلای شاخ و برگهای متراکم باز می کنند.زمین زیر تابش نور، دوباره بارور می شود و تنه افتاده درخت پیر را نیز، گیاهانی تازه و با طراوت می پوشانند " معلم خودش سن زیادی نداشت و تازه به میانه ی راه رسیده بود.با این حال دم از پیری می زد و می گفت: " دوران کهنسالی ما نیز، به روش زندگی مان بستگی دارد.ما هم می توانیم مانند آن شهر های متروک و بی مصرف، به پایان راه برسیم و یا مثل درختان کهنسال و از پا افتاده، بعد از سقوط همچنان سخاوتمند باقی بمانیم و سر چشمه نیکی باشیم "
چندی پیش، باغچه کوچک حیاط خانه، از برگهای زرد و خشکیده پُر بود و امروز بستر بوته های شادابی ست که از دل آن، سر بر آورده اند.ما شاید لازم است از همین بوته ها بیاموزیم !!!
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391
چشمی برای دیدن
هنرمند توانا و پرکاری بود و همچنان خوردن خاک صحنه ی نمایش کارش.زندگی در خانه ای خالی از پیرایه و در شهری کوچک و دور افتاده، از سادگی اش حکایتها داشت.مبادا تصور کنید که دارم ماجرایی از گذشته ای دور برایتان تعریف می کنم.او هنرمند این روزگار و امروزیست.او را درست روز دهم اردیبهشت سال هزار و سیصد و هفتاد و شش دیده بودم.در کوچه ای به گمنامی خانه های کاهگلی اش و با کودکان خاک آلودی که در صحنه نمایشهای او، گاه با یکدیگر قهر می کنند و گاهی آشتی.شادیهای شان را در شعری می گفتند که شاعرش، همسایه آنان بود و برای گریه هایشان، مرثیه ای می خواندند که مردی از جنس همین خاک، آن را مویه کرده بود.رقص شان، سماعواره ی آدمهای همین کوچه های خاکی بود.آدمهایی که خود خاکی بودند و همچون رودخانه هایشان، بی رنگ.نه آدمیانی از آن سوی آبهایی که رنگشان شرابی ست.امروز هم در آیینه آن هنرمند، زندگی با حضور هر ثانیه ی من و تو جاریست و زلال هیچ چشمه ای به زمزم نگاهش نمی رسد.جنگ که تمام شد، تازه آغاز کار او بود.سنگر و خاکریز و گونی های سوراخ شده را، درون چفیه ی خاک گرفته اش گذاشت و به روی صحنه آورد.وقتی دیدمش، سالها بود که آن همه خاطره و خطر را، برای جوانان جنگ ندیده، روایت می کرد و خسته نمی شد.برای دیدنش به چیزی از قبیل هماهنگی قبلی نیاز نبود.تنها می بایست راه می افتادم، که راه افتاده و رسیده بودم.بعد از او که دروازه را پیش پایم باز کرد، تک درخت شاداب حیاط، نخستین نفر از اهالی خانه بود که به استقبالم آمد و با شکوفه های سفیدش، هزاران لبخند به رویم پاشید.آنجا بی آن که مجال دیدار را، با تعارفات معمول تاراج کند، پای درخت، کنارم ایستاد و رسم گفتگو را، چنین ساده به جا آورد : " درخت آلوست، یادگار خدا بیامرز پدرم " درخت در سمت خطابهای او، موجود نازنینی بود که شب پیش، تا صبح زیر باران و تگرگ، مردانه ایستاده بود و شاخه هایش، چون پنجه ی دستهای دعا، هنوز پر از شکوفه ی شکر و ستایش بود.داخل خانه وقتی روی گلیم سادگی اش نشستم و دور تا دور اتاق، جای خالی زرق و برق زندگی من و تو را دیدم، صدای خواجه از در و دیوارش بر خاست که ملامت مان می کرد و می گفت :
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان گر شما را نه بس این سود و زیان، ما را بس
پیش از آن، داخل حیاط و کنار درخت، منتظر گلایه هایش بودم که معمولا جماعتی از اهل هنر، به خاطر نبود چند قلم از اسباب زندگی سر می دهند.او هم گلایه داشت اما نه از دست نداشته های زندگی اش.می گفت : " غصه جوانهای هنرمند پیرم کرده! غصه امکانات ساده ای که باید باشد و نیست.اگر اینها را در نیابیم، فردا مؤاخذه خواهیم شد " و منظورش از فردا، فردای اینجایی نبود.با من آن روز چند جمله بیشتر نگفت، که تتمه اش این بود : " دیروز جوانها دسته جمعی آمده بودند منزل ما.می گفتند؛ موقع تمرین سر صحنه، نه نور داریم نه صدا...آنها از من استمداد می خواستند و من هم که می بینید دستم خالیست " البته متهم اصلی من بودم و شرمندگی اش به من می رسید.( آخر همکار فرهنگ و ارشاد اسلامی آنجا من بودم) جدا از این مسؤلیت، پیش خودم گفتم؛ هنرمند که باشی، حتی هنرمند توانا و پرکار، و دستهای خلاقت هم که خالی باشد، باز همه چیز را مثل آن درخت پُر و پیمان از شکوفه، برای دیگران می خواهی نه برای نمایش خود، نه برای سن و صحنه یا نمایشنامه خود.هنر ایرانی آزاده، همچون درختان ایستاده زیر باران و شلاق تگرگ، همین است که؛ اگر خنده ای دارد، بین لبهای فرزندان این آب و خاک تُخس می کند و اگر گریه ای، به چشمهای همین بچه ها می بخشد.آی ی ی آدمها ! چشمی آیا برای دیدن او هست؟
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391
فرزند عدالت
فرض کن به عنوان عرض حال نویس، توی حجره ات نشسته ای و چشم به آمدن مشتری داری.مشتریهایی که کم و بیش شبیه هم هستند و، وجه شباهت قریب به اتفاقشان، همین گرفتاریهای زمانه است.این را طی سالها میرزا قلمدانی ات، دانسته ای.به جز یکی دو تا بیکار و مزاحم همیشگی، همه آدمهایی که پا به حجره ات می گذارند، به نوعی گرفتارند و اصلا از جماعت بی درد، کسی سراغ دخمه تو را نمی گیرد.نگاهت از داخل حجره به بیرون است که یک آن، دخترک لاغر و گرفته ای که فقط گردی صورت زردش، از زیر چادر پیداست، در چهار چوب در ظاهر می شود و نگاهت می کند.اول حدس می زنی که دنبال کس و کارش به آنجا آمده.اما وارد حجره که می شود، فکر می کنی یکی از متکدیان دوره گرد است و هر آن انتظار داری کاسه کوچکش را، از زیر چادر در بیاورد.می خواهی دست به جیب کنی که دخترک، با ادبی معصومانه، به جناب عالی سلام می کند و می گوید: " برای نوشتن عریضه مزاحم شده ام " از خیالاتی که در باره اش کرده ای پشیمان می شوی و خودت را ملامت می کنی.از طرفی هم باورت نمی شود که دخترکی به سن و سال او، برای نوشتن عرض حال آمده باشد.در طول سالها آمیز قلمدانی، این اولین باری است که آدمی مثل او، برای عریضه نویسی پا به حجره ات گذاشته.از دخترک می خواهی روی چهار پایه بنشیند.با تردید نگاهی به چهره غمگینش می اندازی و می پرسی؛ دخترم! برای دادگستری نامه می خواهی؟ اما او با صدایی شکسته می گوید: " برای آقای رئیس جمهور می خواهم نامه بنویسم " شگفت زده می پرسی؛ واقعا می خواهی برای رئیس جمهور نامه بنویسی؟ نکند خانم معلمتان گفته برای رئیس جمهور انشاء بنویسید؟ دخترک با لحن اعتراض گونه ای جواب می دهد : " انشاء چیه آقا ! می خواهم از رئیس جمهور سؤالی بپرسم " تعجبت بیشتر می شود.می پرسی؛ پدرت کجاست؟ لااقل با بزرگترت می آمدی.دخترک این بار مثل ساقه نازکی که خزان دیده باشد، در خودش جمع می شود و می گوید: " پدرم مدتی ست گوشه خانه نشسته و حوصله هیچ کسی را ندارد.اگر منظورتان پول عریضه است، آن را با خودم آورده ام " جمله آخر دخترک شرمنده ات می کند.منظورت پول نبود، ولی از حرفی که زده ای، باز پشیمان می شوی و خودت را ملامت می کنی.دیگر چاره ای جز نوشتن نداری.کاغذ و قلم را پیش می کشی و می پرسی؛ خب حالا چه بنویسم؟ دخترک سرش را پایین می اندازد و می گوید" بعد از سلام و عرض دعا بنویسید؛ آقای رئیس جمهور ! ما یک خانواده پنج نفره هستیم و پدرم چوپان است.البته گوسفندها مال خودش نیست، مال مردم آبادی است.نمی خواهم از سابقه پدرم سوء استفاده کنم، اما بابای من دو سال و هشت ماه سابقه جبهه دارد.البته او به ما سپرده راجع به این موضوع با کسی حرف نزنیم.اگر بفهمد که من سابقه جبهه اش را به شما گفته ام، حتما از دستم ناراحت می شود و شاید تا چند روز با من قهر بکند.اگر همکاران شما با پدرم تماس گرفتند، خواهش می کنم به او نگویید که من این موضوع را بروز داده ام.آخر وقتی بابا، با یکی از ماها قهر می کند، خیلی نگران حالش می شوم و می ترسم بلایی سرش بیاید.شما نمی دانید که پدرم چقدر آدم حساسی ست.درست است که چوپان گوسفندهای آبادی است، ولی هنر بزرگی دارد.او مثل یک استاد نی می زند.هر وقت به یاد جبهه می افتد یا غصه ای به سراغش می آید، به سراغ نی اش می رود و با آن حرف می زند و البته اشک همه را هم در می آورد.حالا شاید برایتان روشن شده باشد که بابایم هنرمند بزرگی ست.با این که سن زیادی نکرده، اما وقتی به عکسهای جبهه اش نگاه می کنم، می بینم قیافه اش با الآن خیلی فرق دارد.توی عکسهای جبهه جوان است، اما امروز اگر او را ببینید، خیال می کنید هفتاد سال عمر کرده.پدرم بعد از جنگ خیلی زود پیر شد.روزی مادرم راجع به حال بابا به همسایه می گفت؛ مشهدی اصغر توی این سه چهار سال آخر جلوی چشم من پیر شد.آقای رئیس جمهور ! ما بچه ها هم پیر شدن بابا را دیدیم اما نتوانستیم کاری برایش بکنیم.البته مریضی مادرمان هم بی تأثیر نبود و همین مریضی باعث شده که برای شما عریضه بنویسم.مادرم چندین سال است که از بیماری سختی رنج می برد و حتما باید عمل بشود.پدرم با درآمدش از عهده مخارج عمل بر نمی آید و ناچار است از بانک وام بگیرد.مبلغ مورد نیاز پانصد هزار تومان است که بانکها به آن می گویند؛ پنج میلیون ریال.با شرایطی که بانک اعلام کرده، پدرم امیدی به گرفتن وام ندارد.آنها می گویند؛باید مدارک پزشکی همسرت را به بانک ارایه کنی و ضامن و چک داشته باشی.ضامن شاید جور بشود اما پدرم چوپان است و چک و سفته ندارد.از همه مهمتر مدارک پزشکی است.بابا غیرتش قبول نمی کند راجع به بیماری مامان چیزی به نامحرم بگوید.من این عریضه را به خاطر گرفتن پول درمان مادرم نمی نویسم.بلکه سؤالی دارم و می خواهم از جنابعالی بپرسم.مدتی قبل در اخبار رادیو گفتید؛ بعضی ها چند سال پیش، وامهای بزرگی از بانک گرفته اند و می گویند پولها را بر نمی گردانند.این آدمها حتما مثل بابای من چوپان نیستند و شاید همسرانشان هم، مثل مامان من بد حال نیستند.اگر هم خدای نکرده مریض باشند، نیازی به پانصد هزار تومان وام ندارند.می خواهم بپرسم؛ چرا در کشور ما، پدر چوپان من معطل پانصد هزار تومان قرض، از همان بانکی است که میلیاردها تومان وام، به افرادی می دهد که الآن می گویند؛ پول را بر نمی گردانیم؟ من از شما درخواست کمک ندارم و نمی خواهم مزاحمتان بشوم.رئیس جمهور یک کشور، مسئولیتهای بزرگی دارد و گرفتاری اش زیاد است.فقط خواهش می کنم به یک نفر دستور بدهید اسم و نشانی این آدمها را برایم بفرستد تا من سوال خودم را از آنها بپرسم.اگر امکانش هست لطفاً کوتاهی نکنید " خداوند نگهدارتان ـــ زینب ...
جمعه هشتم اردیبهشت 1391
آهنگ اعتدال
فیلیپس بروکز ـ روحانی اهل نیو انگلند ـ انسان عمیق و فکوری بود.روزی یکی از دوستان، او را در دفتر کارش می بیند که مضطربانه در حال قدم است و چیزی با خودش می گوید.می پرسد:"چه گرفتاری ای دارید که این قدر مضطربید؟ " بروکز روحانی از سر لاعلاجی نگاهی به دوستش می اندازد و می گوید: " کدام گرفتاری وحشتناک تر از این که ما همه در شتابیم و خداوند چنین نیست؟! "
نگرانی بروکز هنوز به پایان نرسیده و این اضطراب، امروز هم در سیمای انسانهای فکور ، دیده می شود.آنان می گویند؛ ما چاره ای نداریم جز این که به درک عمیقی از نگرانی آشکار در جان بروکز برسیم.اگر دقیق باشیم، خواهیم یافت که پدیده های بهاری، فرصت این درک عمیق را به ما داده اند.به شرطی که با آهنگ فصل هماهنگ شویم و با شتاب بی دلیل خود، ضربان رگ بهار را تند نکنیم.و گر نه، هم خود را از نفس خواهیم انداخت و هم، نسل خود را از تنفس باز خواهیم داشت.آهنگ هستی، پیش و پسی را بر نمی تابد.اعتدال رمز بقاء همه چیز است؛ هم فصلها و هم نسلها...
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391
کافری ست رنجیدن
آنان که به آیینه ی ما گِل زده اند در صبح دعا به رویشان گُل زده ایم

